تبليغاتX
Fasl No 
YBigharar
 One Man ver.2





















First Page . Profile . Email . RSS . Fasl No . YB

و چه زود خواهد گذشت !

به .. سلام به همه دوستان گلم ..

می دونم خیلی وقت بود سر و کلم پیدا نبود .. کمم پیدا بود !!

راستش یه خورده درگیر دانشگاه و متاسفانه معتاد فیسبوک بودم ... ولی خوب دلم بدجوری واسه اینجا تنگ شده بود .. اینجا حداقلش اینه که نوشتت می مونه و می تونی بعد از سالیان دراز بهش دوباره دسترسی پیدا کنی و خیلی جالبه .. داشتم وبلاگ yebighararم رو می دیدم ، دیدم آرشیوش مال سال 86 هست .. وای چه زود گذشت .. داریم پیر میشیما ..

از جوونیمون هیچ استفاده ای نکردیم و این چقدر بده که متوجه نشیم گذر عمرمونو ..

خواستم بگم که ، خیلی خوبه آدم حرف ها و دلنوشته ها و اتفاقات روزمرشو تو یه جا بنویسه .. چه وبلاگ ، چه دفترچه خاطرات و .. که بعد از چند سال دوباره برگشتن و دیدن و خوندن این خاطرات خیلی فاز میده به آدم و حس خیلی خوبی هم میده ..

به امتحانش می ارزه .. وقتی بر می گردی و نوع جملاتت رو می خونی و می بینی چقدر نوع گفتارت تغییر کرده تو این سال ها واقعا لذت بخشه .. من که راستشو بگم از اون صداقت اولی که داشت خیلی دور شدم و وقتی مطالب گذشته ام رو می خوندم که چقدر ساده و بی آلایش صحبت می کردم دلم برای اون روزها خیلی تنگ می شد و دلم می خواد برگردم به اون روزها تا روزهای آینده ای که مشخص نیست به کجا ختم میشه ..

خاطراتتونو بنویسین .. شاید واسه هیچ کسی جالب نباشه .. اما داستان زندگی شما ، بهترین داستان دنیاست و این که خودتون بخونیدش و لذت ببرید کافیه .. برای من که اینطوره !

نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 9:51 توسط سعید| | Bookmark and Share |

                       

داروگ
به به .. سلام به همه دوستان خوبم

شرمنده می دونم مدت خیلی زیادی نبودم .. یه کم سرعتی از اتفاقاتی که افتاده رد شیم تا برسیم به امروز ..

22 بهمن .. چهارشنبه سوزی .. خرید قبل از عید .. خود شب عید .. عیدی کم .. سال جهاد اقتصادی .. تعطیلات خسته کننده .. 13بدر در خانه .. شروع شدن دانشگاه .. فراموش شدن سال نو و البته خراب شدن سیستمم ..

سرتونو درد نیارم .. این چند روز حسابی سرم شلوغ بود .. شلوغ چی ؟

شلوغ واسه ساخت و طراحی یه ماهنامه بنام " داروگ "

حدود 32 صفحه ای شد و کلا بگم پشیمونم کرد از تصمیم به قبول کردن طراحیش .. ولی فکر این که تا چند روز دیگه این ماهنامه وابسته به دانشگاه ملی کازرون چاپ میشه خوشحالم می کنه .. و از همه مهم تر گرفتن پولش .. البته بگما اصلا بحث مالیش در میون نبود و باید بگم حتی کمتر از نصف بازار حساب کردم .. حالا بماند طراحیمم خیلی حرفه ای نیس ولی خوب در حد متوسط رو به بالاس ..

منتظرم سریع چاپ شه و به دستم برسه این سومین شماره است از این مجله اگه اشتباه نکنم و اولین باریه که من باهاشون همکاری می کنم و امیدوارم وقتی پایان کار رو ببینن براشون راضی کننده باشه ..

بین خودمون باشه 3-4 روز روش کار کردم .. یعنی بهم گفتن از امروز به مدت یه هفته فرصت داری .. منم فکر می کردم کار آسونیه و زیاد زمان نمی بره ..

این قد دس دس کردم تا از دفتر ماهنامه باهام تماس گرفته شد و پیگیر کار شدن .. منم که هنوز هیچ کاری نکرده بودم ، حتی از Mail هم فایل های Word رو نگرفته بودم .. گفتم کارا خوب پیش میره .. و اون روز سردبیرشون بهم گفت که تا دو روز دیگه باید تحویل بدی و منم در اصطلاح جـــام کردم ولی با آرامش کامل و بدون آرامش درون Ok رو تضمینی و شرط چاقو دادم ..

خداروشکر تونستم تا 2 روز تمومش کنم و بخاطر نفرستادن یه سری مطالب از سمت خودشون الان 1-2 روزی هست که کار خوابیده که تا فردا تموم میشه و میره واسه چاپ .. تو پست بعدی بعضی از صفحاتشو می ذارم ( سیاه سفیدها ) ... شبتون نایس .

نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت 22:33 توسط سعید| | Bookmark and Share |

                       

 پیش بسوی دانشگاه

سلام به همه دوستان خوبم ..

بعد از یه وقفه نسبتا طولانی اومدم که با یه نوشته کنارتون باشم ..

بالاخره منم به دانشگاه راه پیدا کردم ..

می خوام از سختی ها و سردرگمی ها واسه ثبت نام کردنش بهتون بگم .. البته دانشگاهای دیگه رو نمی دونم ؛ ولی مال ما که داغون بود .. شاید چون ورودی ترم دو بودم کمی دخیل بود ولی بی کفایتی و کم دانستن خیلی های دیگه رو نمیشه فاکتور گرفت ..

برو بالا ... بیا پایین .. کلی یه جا می شینی و بعد صدات می زنن آقا اینجا قسمت کاردانیه نه کارشناسیه .. چرا امضاش کم رنگه .. چرا دلیل مرخصی رو واضع برات ننوشته آقای X .. آقایون ، خانوما شبکمون قعطه نمی تونم رسیدتونو تایید کنم ، بذارید تلفنی چکشون کنم ( بعد از چند دقیقه برق هم رفت ) خوب برید انشالله فردا بیاین و ...

یه حسی بهم دست داد که احساس کردم نمی تونم ثبت ناممو خودم تنها تکمیل کنم ..

روز اول انتخاب واحد : سایت باز نمیشه .. واسه ترافیکش نبود .. بلکه اصلا سایت باز نمی شد ؛ با وی پی ان چک کردم به به باز شد ..

کاش به همین جا ختم می شد .. چیزی که هنوز اعصابم ازش خورده اینه که 15 هزار تومن هر ترم باید به دانشگاه پول بدیم تا بشه تازه سوار اتوبوسشون شد و بلیط 250 تومنی خریداری کرد برای یه سفر رفت یا برگشت ...

آخه این انصافه ؟ ... فکر نمی کنم با این همه خرج و هزینه ای که دانشگاه از تو گلومون میشکه بیرون ، فکری مونده باشه واسه درس خوندن ... اسم دانشگامونو نمی گم ولی بزرگترین ( وسعت ) دانشگاه در خاورمیانس !!

فقط خواستم اینو بگم ، دانشگاهای خارج هم همینطوریه ؟

نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 10:52 توسط سعید| | Bookmark and Share |

                       

 به ایران پیشرفته سلام کن

سلام و صد سلام

امروز پس از کمی تاخیر دوباره اومدم مزاحم اون چشمای زیباتون شم ..

از اونجا که من یه خورده درگیر با کارم شدم ، یا بهتر بگم با کارم درگیر شدم می خوام یه خورده در رابطه با کار و غیره اش صحبت کنم ..

همونطور که می دونین چند سالی هست که تعداد روستا نشین ها و دهاتی های عزیز به شهر اضافه شده و به نظر من بجای اینکه برن و به کار های زیر ساختی مزرعه داری و غیره مشغول شن متاسفانه شاهد حضور روز افزون این مردمان گرامی ( البته نه برای پست های این چنینی ) در مسند ریاست های مختلف هستیم ..

از مدیریت های خرد و کوچک گرفته تا پست های کلیدی ؛ ... یه مثال کوچکتر می زنم تا مسئله بیشتر مشخص شه ..

یه مدیر رو فرض کنین که تا سنین کودکی همبازی خر و گاو بوده و بعد از گذراندن تحصیلاتش تا قبل از دانشگاه هنوز در همان دهات کوچکشان که سر و جمع هزار نفر هم جمعیت ندارد ، می ماند .. حالا بماند دانشگاهشو خیلی زحمت میکشه و به شهر میاد و اونجا می گذرونه ، که خیلی ها هم باز مدارک دانشگاهیشونو هم در همون دهات ها در دانشگاهایی که اگه  بخوایم بهش امتیاز بدیم زیر صفر می گیرن و مدرکشون یکیست با کسی که سالها و از وقتی چشم باز کرده تو شهر بوده و ...

حالا کاش به همین جا ختم می شد .. وقتی مدیر یه قسمت میشه و مثلا 10 - 20 نفر میان زیر دستش .. بنده خدا تقصیری هم نداره تفاوت انسان های زیر دستشو نمی تونه با همون خر و گاوی که تو کودکی باهاش بازی می کرد تشخیص بده .. بالاخره انسان به آنچه تعلق داره بر می گرده و این واقعا جز انکار ناپذیری از زندگی هر انسانیه ..

خدا اون روزو نیاره که بخوایم یه شرکت خصوصی رو مثال بزنیم .. با صحبت های نابجاشون خیلی از حرف های خودشونو هم زیر سوال می برن .. حالا از این شرکت و دفتر کوچک جدا شین و به سطح گسترده تر برسین .. منطقه ،شهر ، شهرستان ، استان تا برسه به کشور

و این است برنامه آتی توسعه 1404 ایران ...

نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 13:57 توسط سعید| | Bookmark and Share |

                       

فقر همين جاست ..  در آغوشمان

اون روز پسر بچه قصه ما داشت برای مدرسه آماده میشد .. گذشته از ژاکت رنگ و رو رفته اش .. 3 سالی بود که مدام آن را می پوشید ..

نگاهی به کیف پاره پارش انداخت .. دلش نمی خواست آن را به مدرسه ببرد ، شاید خجالت می کشید .. هیچ کس از دلش خبر نداشت ؛ حتی من ..

اما چه می شد کرد ؟ .. مادرش می دانست و به او گفت که : جنگ تمام می شود و انشاالله وضع ما هم سر و سامان می گیرد ..

پیش خودش فکر کرد مگر جنگ چقدر ارزش دارد که پدرم را از من و مادر بیمارم گرفت ؟ .. غلط یا درست این فکر مهم نبود و نیست .. شاید مهم فقر بود ، می شد با کمی بهتر شدن این فکرها را از او ربود .. اما نمی شد کاری کرد .

اولین روز مدرسه بود ؛ به ظاهر همه چیز آرام .. اما آشوب همچنان ادامه داشت .. هنوز لقمه ای که مادر برایش گرفته بود را نجویده بود که صدای آژیر خطر برخاست ..

ناخواسته از دستش لقمه رها شد و بر زمین افتاد .. به مدرسه پناه برد و پس از اندکی ...

وضعیت بهتر شد ، شاید گرسنه بود و کمی در فکر آن لقمه کوچک بود که همه اش مزه نان خالی را می داد تا پنیر ..!!

لحظاتی گذشت و دوستانش را دید که با پدرشان به مدرسه می آیند .. یکی از آنها ، نه دوتا از آنها ؛ نه همه مثل هم بودن ..

اکثر بچه ها همانند او بودن .. شاید پدر داشتن اما همانند او بودن ، حتی بعضی ها کتاب و دفترشان را درون پلاستیک دسته دار می گذاشتن و به مدرسه می آمدن .

حال 30 سال و اندی می گذرد .. خدا مي داند چه تعداد پدر و مادري بازهم شرمنده فرزندشان مي شود .

گویی بازهم همین داستان در حال تکرار شدن است ؛ تفاوتش در اين است كه آن موقع نداشتيم اما حالا داريم ولي ..

اینبار بازیگردان کسی دیگر است .. او یک خودیست !

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 22:44 توسط سعید| | Bookmark and Share |

                       


Design By : Milla